رهایی از عناوین و القاب و نسبت ها، و انتخاب آگاهانه و سازنده و مسئولانه اعمالمان بر اساس خود حقیقی عمق وجود خودمان

  

 

 

در آن زمان که قدم به این دنیا می گذاریم، همچو لوح نانوشته ای می مانیم که دنیایی را در خود داریم و همزمان در دنیاییم. در طی مسیر زندگی مان، پیوسته در تعاملات در لحظه با محیط پیرامونمان، شروع به یادگیری می کنیم و مسیر رشد، تکامل و خدایی خویش را آغاز می نماییم. همزمان در این راستا طبق تعالیم و تربیت محیط اطرافمان و همچنین از بازخوردها و آنچه که از بیرون به ما نسبت داده می شود، صفاتی را بر خود می گیریم و پس از مدتی با وجود تمایلاتی که آدمی را به بقا می رساند، به این صفات و عناوین عادت کرده و خویشتن خویش را با آن ها تعریف می کنیم، به عبارتی دیگر تعریف کردن خود را در آنها می بینیم و برای آنکه تعریف مان از خودمان را از دست ندهیم بی وقفه و مداوم برای نگهداری آن می کوشیم و برخی اوقات نوکر آنها گشته و بدون ایستادن، تامل و انتخاب کنش، رفتار و عملمان، بی درنگ به واکنش و عکس العمل می پردازیم و پیش از آنکه به خود آییم، واکنش و عکس العمل جزئی از عادات ما شده و برای راحتی و سلب مسئولیت از پروسه انتخاب و بررسی آگاهانه بهای انتخاب هایمان، در یک پروسه و تجربه تکراری در بقا می مانیم و در اصل اسارت، بندگی و نوکری آن را بر جان می خریم.

گاهی اوقات نیز همچو جانمان، در حفظ و نگهداری آنها ممارست به خرج می دهیم و از آنها دفاع می کنیم و از شرایط و محیط تعاملی که ما را واجد آن صفت خاص می دانند دوری کرده و آن را تهدیدی برای قسمتی از خود و یا تمامیت وجود خود می پنداریم و گاهی اوقات نیز برای داشتن دوباره آن صفت، شروع به کنترل پیرامون مان کرده و بازی هایی را برای دستیابی دوباره به آن آرامش کاذبی که با مجموعه ای از اسامی و القاب برای خویش ایجاد کرده ایم و به آنها متوسل گشته ایم، به راه می اندازیم و ناگه به خود می آییم و می بینیم که بر روی متزلزل ترین آسمان خراش ها ایستاده ایم و بنای زندگی مان را بر روی بندی مستهلک و آسیب پذیر برپا کرده ایم. و این همان روزی است که می فهمیم با خود از همیشه غریبه تریم و این غریبه را هیچ نمی شناسیم و از غربت خود می شکنیم و درهم فرو می ریزیم و در حقیقت این همان نقطه عطف زندگی مان و همان لحظه رهایی بخش مان جهت درست دیدن است، همان زمانیکه از خواب بیدار می شویم و چشمانمان را بر روی زندگی مان باز می کنیم و برای دیدن و کشف حقیقت میل می کنیم و مایل می شویم.

 

در بیانی ساده تر زمانیکه والدین فرزندشان را در چیدمان حروف اولین کلمه با لگوهایش تشویق می کنند و او را باهوش خطاب می نمایند، اولین جرقه در ذهن کودک شکل می گیرد که باهوش بودن صفتی پسندیده است که والدینش او را جهت داشتن آن، تشویق می کنند. با تکرار اغراق آمیز این روند، کودکِ همسو با خانواده، باهوش بودن را صفتی خوب و مناسب تشخیص می دهد و آن را برای راضی نگه داشتن والدین و احیاناً رسیدن به پاداش و جایزه انتخاب می کند، منتها این انتخاب ناخودآگاه و بر اساس معیارهای بیرونی و تزریقی والدین صورت می گیرد. و کودکِ لجباز و غیرهمسو با خانواده که تاکنون با رفتارهای ضد و مخالف خود توجه جلب کرده است نیز صفت عکس یعنی باهوش نبودن را انتخاب می کند تا به روند رفتاری خود و گرفتن جلب توجه با ایجاد دردسر و مزاحمت ادامه دهد.

باهوشی در هر دو کودک قسمتی از تعریف شان از خود را تشکیل می دهد و در زمینه های مختلفی صفت باهوش بودن یا نبودن را برای خود لحاظ می کنند که در طول زندگی شان بارها پیش پایشان قرار می گیرد تا بلکه به آن فایق آیند و از اسارت باهوشی درآمده و از آن بگذرند. این دو کودک ممکن است آنقدر به باهوشی گیر کنند که کودک همسو با خانواده، تمام عمر خود را در پی کسب موفقیت های تحصیلی بگذراند و خود را از بقیه مواهب و جنبه ها و ابعاد زندگی محروم سازد و کودک غیرهمسو، درس خواندن را ناتمام ول کرده و خود را آواره کوچه و خیابان و حتی برای فرار از این موضوع به خوشگذرانی های افراطی، دزدی و یا استفاده از مواد مخدر روی آورد. البته اغراق صورت گرفته در این مثال تنها برای نشان دادن اثر ساده درگیر شدن به یک صفت می باشد که دور از انتظار نبوده و تا حدودی با ریشه یابی های رفتاری نیز قابل ردیابی است.

 

 

 

"برای مردمی که تو را به شهرت رسانیده اند این تو نیستی که اهمیت داری ، چیز دیگری است که اهمیت دارد و آن همان عقیده ای است که تو به جای آنها از آن حمایت میکنی و ارائه می دهی"

ریچارد باخ


حال به خود برمی گردیم و خود را در نظر می گیریم که اسیر مجموعه ای از این صفات هستیم و مدت هاست که بر پایه و اساس آنها و با سوگیری های آنها به زندگی مان ادامه می دهیم و خود را از دیدن، شنیدن، لمس کردن، بوییدن و چشیدن تازه ها محروم کرده ایم. آنچه که ما را به خدایی مان می رساند. و در آرزوی بهتر بودن و متعالی شدن می سوزیم و می سوزانیم و نمی دانیم و آگاه نمی باشیم که چیست. آنچه ما را اینگونه مشتاق نفس کشیدن می کند و از مرگ در هراس می اندازد، کشش فطری کمال است و درک ناخودآگاه هزینه و بهایی است که برای به دنیا آمدن پرداخته ایم و دردی است که به جان خریده ایم و مسئولیت لحظه به لحظه حضور و نفس هایمان است که ما را اینگونه متلاطم می کند و ناخودآگاه می خواهیم که قبل از پایان و اتمام فرصت زیستن مان در این دنیا به هدف و مقصد و مقصود و معبود و معشوق مان برسیم.

 

 

از آن دم گشت پیدا هر دو عالم

وز آن دم شد هویدا جان آدم

در آدم شد پدید این عقل و تمییز

که تا دانست از آن اصل همه چیز

چو خود را دید یک شخص معیّن

تفکّر کرد تا خود چیستم من

برای رها شدن از این صفات کافی است که هر لحظه درنگ کرده و انتخابگر رفتارهایمان باشیم چه این رفتار عملی باشد چه انتخاب بی عملی باشد. و برای گسترده کردن حوزه انتخابی رفتارهایمان می توانیم و می بایستی در رفتارهای دیگران بنگریم و دقت و نظر کنیم و مشاهده گر باشیم تا اسیر بازی ها نشده و انتخابگری داشته باشیم و از پندها و نصیحت ها و داستان ها و حکایات و اسطوره ها و نتایج رفتارها درس و عبرت بگیریم و از الگوهای رفتاری که در هر فرهنگ، جامعه و مذهب به عنوان سرمشق و اسوه معرفی شده اند استفاده نموده و کمک گرفته و بهترین و زیباترین خود را در هر لحظه در تعامل هیچ مان با جهان هستی با انتخاب بهترین رفتار و نحوه تعامل، از خود به نمایش بگذاریم که مستحق و شایسته زیبایی و انسان بودن هستیم.

 

 

ز جزوی سوی کلّی یک سفر کرد

وز آنجا باز بر عالم گذر کرد

جهان را دید امر اعتباری

چو واحد گشته در اعداد ساری

جهان خلق و امر از یک نفس شد

که هم آن دم که آمد باز پس شد

ولی آن جایگه آمد شدن نیست

شدن چون بنگری جز آمدن نیست

به اصل خویش راجع گشت اشیا

همه یک چیز شد پنهان و پیدا

تعالی الله قدیمی کو به یک دم

کند آغاز و انجام دو عالم

جهان خلق و امر اینجا یکی شد

یکی بسیار و بسیار اندکی شد

همه از وهم توست این صورت غیر

که نقطه دایره است از سرعت سیر

یکی خط است از اول تا به آخر

بر او خلق جهان گشته مسافر

در این ره انبیا چون ساربانند

دلیل و رهنمای کاروانند

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
لیلا

چه شکلهای خوشگلی!!!!![قلب] ممنون