تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی ( 3)

 

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

و غافلی که مرکز کائنات و آن هیچ مطلق که همه رویها و وجوه عاشقانه به سمت اوست خود تویی و ما در حقیقت ، با فرافکنی هایمان ، در هر عشق مجازی و واقعی و شبه حقیقی ، به یقین برخود عشق می ورزیم

 

تو خود اسرار نهانی

تو سرمنزل مقصود و کلید واژه تمامی رمز و راز جهان هستی ، هستی

 

تو خود باغ بهشتی

این خود تویی که هر آنچه خوبی و بهترین ها ست برای خود توست و خود خالق هر آنچه لایق ما است هستیم  

 


تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

واین تویی که در سطح سه آگاهی و در عمق تضادهای خوب و بد و زشت و زیبا و کم و زیاد و رابطه علت و معلولی پا به عرصه و جود نهاده ای  و از رهگذر همین ها است که می توانیم از این تضاد ها به در آمده و به توحید حقیقی ملحق گردیم


به تو سوگند

 قسم به خودت که قسم به اشرف مخلوقات و عزیزترین قسمهاست  


که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

 با آگاهی به خود خدایی خودت است که دیگر چشم و گوشت به اسرار باز می گردد و از خواب غفلت بیدار شده و  به جایگاه رفیع اشرف مخلوقات و خود خداییت  دست می یابی


نه که جُزئی

و خود را در کثرت ظاهری نهفته در فلسفه خلقت ، جزء و کوچک و بی ارتباط با سایر پدیده های جهان هستی ندانسته و ندیده و عظمت و بزرگی حقیقی خود را از جایگاه خود خدایی و وحدت نهفته درپس این کثرت ظاهری خلایق دریابید


نه که چون آب در اندام سَبوئی

 و به این دلیل که روح الهی تو در جایگاه تن قرار یافته آن را محدود و خرد و جزء محسوب نکرده و با ذهنیت اسارت در تن ، و تعلقات و پایبندی ها و  محدودیت های مربوطه خود را عاجز از رشد و تعالی ، و رهایی و نیل به غایت محسوب نکرده و بدانیم که با تعادل رسیدنمان در این نشئه نیز همچو مرغان سبک بال ، بر فرازیم


تو خود اویی  بخود آی

تو در جایگاه وحدت در کثرت و بر اساس ثم نفخت فیه من روحی  (َنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی)خود اویی و خدایی ،گر به خود آیی ، به خدایی رسی ،( من عرف نفسه فقد عرف ربه )

 
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

و با آگاهی به این مهم دیگر ارزان فروشی نکرده و قدر خود را بدان و به هر راه گم کرده کنج عزلت نشسته متروک غریبه ای که چون به غایت نرسیده است منزلش همچو خانه متروکه ای بیش نیست ، دست یاری دراز نکرده و  خود حقیقی عمق درون خود را دریابید


بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و در این حالت است که نور وجودت را تماماً در می یابی و به دنبال چیز دیگری به جز این حقیقت ، به هر جایی سرگردان نمی گردید


و گلِ وصل بـچیـنی

و به وصال معشوق حقیقی رسیده و با فنای فی الله بقای با او را حقیقتاً دریابید  (إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ)

 

مولانا جلال الدین رومی بلخی

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
شرمینه

مرسی، عالیــــه، واقعاَ متشکرم، تحلیلش بی نظیـــره !